ميز كارش را مرتب نمود.خرت وپرتهايش را توي كيفش جمع كرد و داشت راه مي افتاد كه خانم همكارش گفت:" آقاي ثنايي دنبالت مي گشت".دستي به لباسهايش كشيد و همانطور كه آنها را صاف ميكرد پرسيد:"چكارم داشت؟ "
-" انتظار نداشتم به من بگه چكارت داره.نه سايه؟...بچه خوبيه.هواشو داشته باش"
به همكارش كه چشمك ريزي ميزد لبخند زد و ازاتاق خارج شد.درست سرپيچ راهرو سينه به سينه آقاي ثنايي درآمد..مثل هميشه سرخي كمرنگي روي گونه ها تا بناگوش مردجوان را پوشاند.تند و تند چيزهاي باربط و بيربطي درباره كار و شركت گفت تا بالاخره با من و من رفت سراغ اصل مطلب.
-"ميخواستم بگم...مي تونيم امروز همديگرو بيرون ببينيم؟شما هميشه دعوت منو به يه دليلي ردكرديد.اينبار قبول كنيد...خواهش مي كنم"
وبازحمت زيادي اضافه كرد:"ميخوام باهاتون حرف بزنم...راجع به خودمون".تن سايه داغ كرد .دلش لرزيدو نگاهش را پايين انداخت.وقتي دوباره سررابالاگرفت ديد كه سرخي روي گونه هاي او پررنگتر شده و درعوض ناخن انگشتهايي كه كتابي را درميان خود مي فشردند به سفيدي مي زند.طوري نگاهش مي كرد كه سايه نتوانست برنجاندش.گفت:"سعي خودمو مي كنم.قبلش باهاتون تماس مي گيرم".
لبهاي مرد جوان ناگهان به لبخندي ازهم باز شدند:"ممنونم.پس ساعت پنج, كافه سر خيابون".سايه سرتكان داد.نگاهش را از آن تيله هاي قهوه اي گرفت و پيچ راهرو را پيچيد.
                                                                ***
كليد را كه توي قفل انداخت انگار دستي آنرا محكم گرفت و نگهش داشت.در اولين فرصت بايد ميرفت دنبال كليد ساز.هروقت عجله داشت چيزي دست و پاگيرش ميشد.به زحمت درراگشود و رفت داخل.نامه اي را كه درآن درخواستش براي انتقال به شعبه نزديكتر رد شده بود روي ميز انداخت.دستي به پيشانيش كشيد و به آن خيره ماند.آنوقت بود كه سينا بي هيچ كلامي از برابرش گذشت و رفت توي آشپزخانه.لحظه اي بعد سايه نيز بدنبالش رفت.
به زخم روي پيشانيش اشاره كرد و پرسيد:"بازم دعوا كردي؟ " وقتي پاسخي نشنيد سر دلش باز شد:" يه سر رفته بودم مدرسه ات.همه ازت گله داشتن.جاي درس خوندن شدي بزن بهادر.به حرف هيچكس هم كه گوش نميدي...اينه مرد خونه اي كه ما بايدبهش تكيه كنيم؟" سينا با دست حركتي كرد كه نشانه بي تفاوتيش بود.از آشپزخانه بيرون رفت و لحظاتي بعد سايه صداي كوبيده شدن در را شنيد...نفس بلندي كشيد.همانطور كه داشت لباسهايش را عوض ميكرد رفت توي اتاق.سارا گوشه اي نشسته بود و مثل ابر بهاري گريه ميكرد.
-"چي شده؟ چرا گريه مي كني؟"
سارا با هق هق گفت:"كتاب رياضيم تو مدرسه جا مونده.خانوم يه عالمه تمرين داده كه حل كنيم"
سايه به او زل زد وچند ثانيه طول كشيد تا بتواند موقعيت پيش آمده را درذهن حلاجي كند.چشمها را براي لحظه اي رويهم گذاشت و سپس گفت:" چرا حواستو جمع نميكني سارا؟چقدر بهت بگم مواظب وسايلت باش؟حالا ازكجا برات كتاب بيارم؟"
گريه دخترك شديدتر شد.انگاركه نوك خنجري را روي سينه اش گذاشته باشند دل سايه به درد آمد. ازاينكه صدايش را بالا برده بود پشيمان شد.
-"خيله خب بس كن ديگه.پاشو دست و صورتتو بشور.ميبرمت خونه دوستت كه با هم بشينيد تمرينا رو حل كنيد "
دخترك كف دستهاي كوچكش را روي صورت خيسش كشيدو رفت كه حاضر شود.سايه همانطور وسط اتاق ايستاد و دوروبرش را نگريست.نگاهش روي ديوار به قاب عكس والدينش افتاد.حس كرد كمي كج شده است.با نوك انگشتان صافش نمود.پيشانيش را به آن تكيه داد.چشمها را بست و به همان حال باقي ماند....
-"زنگ بزنم به دوستم سايه؟"
سربرداشت و به ساعت نگاه كرد كه نزديك پنج بود و خانه دوست سارا دور...نگاهش را از اودزديد و گفت:" بزن...منم بايد زنگ بزنم...."
از جلوي او گذشت و از اتاق بيرون رفت.

 

شنبه
حالم بد شد.تقصير اين ساندويچ های لعنتیه که ميخورم.غروبي موقع برگشتن ديدم انقدر خستم که حوصله شام درست کردن ندارم.ساندويج خوردن همان و حال بهم خوردن همان.
امروز توی اتاق آقاي اميري دوباره اون خوشگله رو که تازه آورده توي دفترش دیدم.رفتم جلوش ايستادم.یه نگاه از گوشه چشم بهم کرد و خودشو کشيد کنار.خيلي خوش آب و رنگه لامصب.
يکشنبه
خونه فريد مهمون بودم.تولد پسرش بود.يه عده دیگه هم بودند.کلی خوش گذشت.خانمش هم که مثل هميشه سنگ تموم گذاشت و يه شام توپ به مهمونا داد.فریدبيخودي اينقدر چاق و چله نشده که.ديگه هيچ شباهتي به اون پسر ني قليون دوران دانشگاه نداره .دماغش رو مي گرفتي جونش در ميرفت.اگه خودش اينجا بود مي گفت به خاطر رفاقت با تو بود!! آره ارواح عمه ات! خوبه همش من می پختم و تو می لمبوندی.
چقدر این خونه سرده. برم راديات ها رو چک کنم ببينم چه مرگشونه
دوشنبه
امروز که آقاي اميري داشت خوشگله رو صدا ميزد فهميدم اسمش ميناست.بهش سلام دادم اونم بلند جوابمو داد.هيچ انتظارش رو نداشتم.گفتم:" اااا...تو حرف زدن هم بلدي؟ "  گمونم هيچ خوشش نيومد.پشتشو بهم کرد و رفت اونور.خوشم مياد سربه سرش بذارم.
این همسایه روبرویی هم امروز فوت کرد.دنیای نامردیه.همش فکر پسرش بودم که پشت لبش سبز نشده باید بشه مرد خونه.مواظب مادر باشه.خواهر شوهر بده.تف به این روزگار که هر از گاهی یه حالی به آدما میده اساسی.هر کدومو به نوبت.
سه شنبه
امروز کارم زود تموم شد.خیر سرم گفتم بریم با بچه ها یه کم بگردیم و حال و هوایی عوض کنیم.فرید اینا مهمون بودند.رضا هم که از ور دل نامزدش تکون نمی خوره.بقیه هم هرکدوم یه جایی مشغول.یه چرخی  زدم و برگشتم خونه.یه کم با ضبط صوت ور رفتم که افتاده به خرخر. هوس قرمه سبزی کرده بودم .یه چیزی پختم که بیشتر مزه آش میداد ! حوصلم سررفت بدجور.
چهارشنبه
امروز داشتم به فرید راجع به مینا می گفتم.همچی بلند بلند خندید که این خانم سلمانی همکارمون یه متر از جاش پرید.مردک همینجور می خندید و می گفت: مبارکه! پس مینا خانم میخواد بشه خانم خونه ات.خانم سلمانی هم گوشاشو تیز کرده بود ببینه قضیه چیه.گمونم داشت فکر می کرد اولین کسی که باید این خبرو بهش برسونه کی باشه خوبه! گندت بزنند فرید با این حرف زدنت.اگه فردا شرکت پر بشه از شایعه پوستتو می کنم                                                                             پنج شنبه
امروز آقای امیری که دید زیاد مینا رو نگاه می کنم پرسید: " خوشت میاد ازش؟ " گفتم: "خیلی ".گفت: "تو لب تر کن من یکی مثل اونو برات پیدا میکنم ".خندیدم و هیچی نگفتم. کلی کار ریخته بود سرم.خیلی خستم
جمعه
لوله آب ترکیده بود.همه روز تعطیلم به تعمیرات و بعدش تمیز کردن خرابکاری ها گذشت.جمعه دلپذیری بود !!
شنبه
من و سحر داریم آجیل میخوریم و تلویزیون نگاه می کنیم.آقای امیری واسم پیداش کرده.یه کم از مینا کوچیکتره اما اندازه اون خوشگله.فقط بلده بگه "سلام ".نه-اسم خودشم بلده.یه لحظه آروم و قرار نداره.یه ریز میپره این ور اون ور-از این میله به اون میله.باید باهاش تمرین کنم تا کلمات بیشتری یاد بگیره.بعدآ یه جفت خوبم براش پیدا می کنم که تنها نباشه.تنهایی حوصله اش سر میره.
برم ببینم آخر  این سریال به کجا می رسه.

تقدیم به همه فروردینی ها

برای چندمین بار درطول مدتی که روی نیمکت آشنای پارک نشسته بود به ساعتش نگاه کرد.عقربه کوچک روی ده و عقربه بزرگ ازدوازده گذشته بود.با خود گفت: " هنوز وقت هست" .قرارشان برای ساعت هفت بود!

سایه کسی از پشت شمشادها هویدا شد.کمی خم شد و بلافاصله گردن کشید:" اومد؟ "....و لحظه ای بعد دوباره برگشت سرجای خودش .جعبه کوچک کادو را از روی نیمکت برداشت.آنقدر که به بازی گرفته بودش گره روبان طلائی اش باز هم شل شده بود.آترا باز کرد و از نو بست و دقت کرد پاپیونی که می زند کج و کوله نباشد.بعدآن را کنار گذاشت و آدمهایی را که اینجا و آنجا در شعاع دیدش قرار داشتند شمرد.نسبت به آخرین باری که شمرده بود خیلی کمتر شده بودند.

دوباره به ساعتش نگاه کرد که از یازده گذشته بود.سر را بالا گرفت.فکر کرد: " چه خبره! ستاره بارونه " و چشمهایش بی اختیار دنبال ستاره قطبی گشتند.

- " پیداش کردم "

- " کو؟ "

-" اوناهاش.امتداد انگشتم رو نگاه کن-درست بالای اون درخته...دیدی؟ بازم باختی "

-" چطوری میتونی اینقدر زود پیداش کنی؟ "

-" خب دیگه- باید مثل من خبره باشی!"

- "حالا انقدر قیافه نگیر.یه روزم میاد که تو نمیتونی پیداش کنی ".

نفس بلندی کشید.دستها را بغل زد وبه آسمان تیره و تار پیش رویش خیره ماند.ستاره ها بهم چشمک می زدند.شاید هم داشتند در گوش هم رازی را پچ پچ میکردند.نسیم خنکی می وزید.....

- " مرده ! "

- " نه بابا.خوابه "

- " پس چرا تکونش میدم بیدار نمیشه؟ "

-" لابد خوابش سنگینه....آهای آقا..."

هنوز داشت به مفهوم کلماتی که می شنید فکر میکرد که حس کرد چیزی مثل سیخ توی تنش فرو می رود.با تمام مقاومت پلکهایش برای باز نشدن آنها را تا جایی که می توانست بالا برد.دو نفر با لباسهای یکسر نارنجی بالای سرش ایستاده و به سویش خم شده بودند.یکیشان با جاروی دسته بلندش ضربه های کوچکی به او میزد.

- " بلند شو آقا.چرا اینجا خوابیدی؟ الان بارون میاد خیس میشی ها "

به ذهنش فشار آورد تا موقعیتش را به خاطر بیاورد.آنوقت بلندشد و نشست.استخوانهایش مثل چوب خشک شده بودند.نگاهش به جعبه کادو افتاد که زیر سنگینی تنش له شده و گره روبانش دوباره شل شده بود.از خود پرسید این چندمین هدیه ایست که صاحبش ازآخرین باری که قول داده برای تحویل گرفتن آن نمی آید؟ جمله "تولدت مبارک " به شکل کج و معوجی از لابلای تا خوردگی های جعبه خوانده میشد.

آفتاب داشت برای بیرون کشیدن خود از پشت پرده ضخیم ابرها تلاش بیهوده ای میکرد.