مهم نیست که نوپا بوده اند یا سالها توی وجودت زندگی کرده اند. مهم اینست که مرگشان را باور کنی...که می کنی. مثل باز کردن چشمها و غافلگیر شدن توی روشنایی روز است, و فهمیدن اینکه مزه ی شیرینی که توی دهانت حس می کنی بخاطر گاز زدن کیک خامه ای گنده ای توی خواب بوده, وگرنه یک فنجان چای تلخ بیشتر انتظارت را نمی کشد.
حتی مهم نیست که چقدر شیرین بوده اند یا در طول مدت زندگیشان چقدر آزارت داده اند.وقتی نیستند دلت دنبال همان تلخی هایی می گردد که دست کم بودنشان بهتر از نبودنشان است.مثل دندانی که دردش مدام آزارت دهد و چاره ای نداشته باشی جز آنکه از شرش راحت شوی.اما هربار که نوک زبانت توی آن حفره ی خالی شده می افتد دلت می گیرد که: کاش بود ! حفره های خالی همیشه به یادت می آورند که چیزی را از دست داده ای.
آدم نمی داند با چیزی که دیگر وجود ندارد چه باید بکند.وقتی درختی خشک می شود برتی, یا باید اجازه بدهی به حرمت سالها بودنش, همانطور توی باغچه بماند و تو را به یاد روزهای سرسبز بیندازد.یا بگذاری که تکلیفش را دندانهای تیز اره مشخص کند و ناگهان ببینی که بدون شاخه های حتی خشکیده اش هم, چقدر باغچه لخت و تو خالی بنظر می رسد... یا که اصلآ از بیخ و بن درش بیاوری.درآوردن ریشه هایی که سالها توی دل باغچه قد کشیده اند و جاخوش کرده اند, کمی بیشتر از خیلی زیاد انرژی میبرد برتی! هر تکانی که به ریشه ها بدهی خاک را سست می کند و دست آخر آن را زیر و رو خواهد کرد.
به من بگو با رویایی که مرده است چه باید کرد ؟ بگو با صبحی که چشم باز می کنی و شیرینی از دست رفته ی خوابی را به یاد می آوری چه باید کرد برتی؟ با تویی که نامیرا هستی چه ؟ تویی که یک جایی توی ذهن می میری و جایی دیگر , در قالبی دیگر توی دل آدم پا می گیری؟ تویی که می توانی آدم را جلوی پنجره ببری تا زندگی را نفس بکشد و از اینکه هست به خود ببالد...یا توی چهاردیواری تاریکی حبسش کنی تا کسی نداند که اصلآ وجود دارد. تویی که آدم را وادار می کنی بپذیرد که بودنت بهتر از نبودنت است. که توانی برای اینهمه زیرو رو شدنها نیست....تویی که پایانی نداری.
رویاها یک جایی توی ذهن می میرند برتی....و جایی دیگر توی دل آدم پا می گیرند.