کتابی را که در دست داشت روی میز گذاشت و ازم پرسید چی میل دارم.کاغذ پاره هایی را که از لای آن بیرون زده بودند مرتب کرد و شروع کرد به گشتن در جیبهایش.اول جیب بغل.بعد جیب داخلی و بعد هم کناری ها.فرق سرش را با نوک انگشت خاراند.انگار یادش آمد که هنوز جواب سوالش را نشنیده است.سر را که بالا گرفت گفتم:" آب پرتقال ".پیشخدمت را صدا زد و دو تا آب پرتقال سفارش داد.گفت: " هروقت مردی ازت پرسید چی میخوای بهتره بگی یه انگشتر جواهر نشان, تا گربه رو همونجا دم حجله کشته باشی...البته اگه بقدر کافی پول توی جیبش داشته باشه ". کمی سرخ شد و لبخندی زد.دوباره شروع کرد به گشتن.کتاب را بلند کرد و زیر آن را نگاهی انداخت.زیر میز را هم.دست روی جیبهایش کشید و مردمکهایش سطح میز را چند ثانیه ای جستجو کردند.به کتاب اشاره کردم: " شعرهای قشنگی داره ".نگاهش روی آن ثابت ماند.گفت:" نباید داشته باشه؟ بخاطرش چه چیزهایی که از دست ندادم ".آب پرتقالی را که پیشخدمت آورده بود مزه مزه کرد و ساکت ماند.
سرم را پایین انداختم و گفتم: "گاهی آدم برای بدست آوردن چیزی مجبوره چیزهای دیگری رو از دست بده " چشمهایش را تنگ کرد و لبخندی زد: " دخترها خیلی شبیه مادرهاشون میشند."
_" اون نظرات خودش رو داره.منهم مال خودمو "
_" اون زن خوبیه.همیشه بوده.شاید کمی کم تحمل, اما در کل, اگه بخواد میتونه مردی رو خوشبخت کنه...."
سر را نزدیکتر آورد و آهسته ادامه داد: " اما از شوهرش هیچ خوشم نمیاد." برگشت سرجای اولش و طوری نگاهم کرد که انگار نباید در احساسی که داشت شک کنم.
_" می تونم براش دلیلهای زیادی بیارم.اما اهمیتی ندارند.مهم اینه که شماها سالهاست دارید کنار هم زندگی می کنید.به هم عادت کردید."
دستها را بغل زد و نگاهش را از من دزدید.کمی بعد سر را طوری تکان داد که انگار می خواست چیزی را از آن بیرون بیندازد.کمی آب پرتقال خورد و پرسید:" گفتی تو نظرات خودت رو داری.دوست دارم بدونم نظر تو در مورد مردی که شاعری تنها کاریه که ازش برمیاد, پول نداره و برای تمرکز روی نوشته هاش مجبوره گاه به گاه از محیط خونه دور باشه, چیه؟ "
_" گاه به گاه یعنی چقدر؟ "
_" یعنی...حالا کمی بیشتر...خب دست خودش نیست.توی نوشته هاش غرق میشه و همه چیزو همه کس رو فراموش می کنه. "
_" شاید بهتره زمانی تشکیل خونواده بده که دیگه نخواد چیزی بنویسه "
توی چشمهایم زل زد و سر تکان داد.کتاب را برداشت, آن را بیهوا باز کرد و روی سطورش چشم گرداند و بست.
_" شاید حق با تو باشه...حتی اگه ترکش کنی..."
به زحمت صدایش را شنیدم.نفس بلندی کشید وبرای لحظاتی روی کتاب ضرب گرفت.انگشتانش که از حرکت ایستادند به این طرف و آن طرف سر برگرداند و دستها را روی کتش کشید.گفت: " کجا گذاشتمش این عینک وامونده رو؟ "
_" پدر ؟ "
سر را که بطرفم چرخاند به چشمهایش اشاره کردم.عینک را از روی صورتش برداشت و خندید: "می بینی...هنوزم فراموشکارم."
دسته های آن را تا کرد و توی جیبش گداشت:" چیز دیگه ای میخوای؟ "
_" آره...یه انگشتر جواهر نشان "

دست كه بسوي مجسمه برد لاله جيغ كشيد و پريد پشت ميز ناهارخوري.اصلآ نديد كه مجسمه كي از كنار گوشش گذشت و به ديوار پشت سرش خورد.تنها صداي تكه تكه شدنش را شنيد ورنگ از رويش پريد.داد زد:" زده به سرت؟ديوونه شدي باز؟ "حامد با نيمه هيكلش روي ميز خم شد و كف دستش را روي آن كوبيد:" صد بار بهت گفتم از اين مرتيكه هيز خريد نكن,ازش خوشم نمیاد.گوش نميدي.ميخواي حرص منو دربياري؟"  لاله گلدان بلوري وسط ميز را كه داشت مي لرزيد دو دستي چسبيد ونگه داشت :" بيخودي به اون بيچاره حساس شدي.هيچم آدم بدي نيست.فقط ميخواي حرف حرف خودت باشه وگرنه اونم يه فروشنده ست مثل همه اوناي ديگه.اصلآ هم..." قيافه حامد را كه ديد يك قدم رفت عقب.حامد از ميان دندانهاي بهم فشرده اش گفت:" داري از اون دفاع مي كني؟ از اون عوضي...؟" و از پشت ميز آمد بيرون و رفت طرف او.گلدان افتاد وآنقدر قل خورد تا روي لبه ميز ايستاد.لاله باز هم جيغ زد و دويد پشت مبل.آخرين باري كه تصميم گرفته بود آنها را گرد بچيند زياد به دلش ننشسته بود اما حالا از تصميمش خيلي هم خوشحال بود.پشت آنها فضاي زيادي براي حركت داشت.حامد آمد كه از ميانشان بگذرد, پايش به پايه يكي از مبلها گير كرد, سكندري خورد و افتاد روي لبه ميز عسلي و بعد هم روي زمين.
_" اي واي....خاك بر سرم "
لاله از پشت مبل بيرون پريد وخود را به كنار او رساند كه دست روي زانويش گذاشته بود و از درد بخود مي پيچيد.بلندش کرد تا بنشیند.حامد با همه زورش دست او را پس زد.لاله بازوي او را رها كرد و شلوارش را بالا زد:" بذار ببينم چي شده.... دستتو بردار...نگاه كن چي به روز خودش آورد"........
بتادين را كه روي زخم زد صداي آخ حامد پخش شد توي اتاق.
_" بخدا ديوونه اي حامد.آخه اينكارها چيه ميكني؟حرص الكي ميخوري كه چي؟ "
زخم را بست و كمك كرد تا روي مبل بنشيند.رفت توي آشپزخانه و با ليوان شربتي در دست برگشت.
_" بخور حالت جا بياد "
بالش كوچكي گذاشت پشتش و نوك انگشتي هلش داد تا تكيه دهد.از كنار ميز كه رد ميشد گلدان را بلند كرد و گذاشت سرجايش :" منو باش كه برات ماهي درست كردم,از همونا كه دوست داري.گفتم شايد هوس كرده باشي." پاي ديوار نشست و شروع كرد به جمع كردن تكه هاي مجسمه.
_" ببين چي به روز ديوار آوردي.اينم از مجسمه كه انقدر گشتم تا پيداش كردم.حيف اونهمه پولي كه بابتش دادم...میدونی چه ذوقی براش می کردم؟بايد لنگه اش رو برام بخري ها.مي شنوي؟ "
حامد نگاهش را انداخت پايين و ساكت ماند.لاله لبخند زد:" ديگه فراموشش كن " از جا بلند شد و به تكه هاي مجسمه توي دستهايش نگاه كرد:" اينم كه جاي ديگه پيدا نميشه غير از همون مغازه.خودم فردا ميرم ميخرمش "
حرفش را بريد و زل زد به صورت حامد.حامد روي مبل نيم خيز شد و او پا گذاشت به فرار.