5/4/80

خيلي وفته سرم رو نذاشتم رو سينه ات..تا تو برام حرف بزني.تشنه ي صداي آروم و قشنگتم.
همون صدايي كه منو با خودش ميبرد به دنياي بهترين و پاكترين احساسها.دنیای بچگي هات -بزرگ شدنت- همه ي خاطره هاي تلخ و شيرينت.
و من فقط چشامو ببندم و گوش بدم.با همون آرامش برام از زندگي بگي.از پستي بلنديهاش.از فرشته هاش-از ديو سيرتهاش.از حادثه هایی که بیخبر از راه میرسند.از طوفانهایی که میتونند در لحظه ای همه چیزو نابود کنند.
از اونايي كه به آدم وفادار ميمونند.از اونايي كه از پشت خنجر ميزنند...
بهم بگي وقتي خستم-وقتي بريدم چيكار بايد بكنم.به كي گله كنم.سراغ كي يا چي رو بايد بگيرم؟ كاش بهم ميگفتي كي راست ميگه و كي دروغ؟
كي آدمو واقعا‏ً دوست داره و كي نداره.کی دوسته و کی دشمن.

شايد ميدونستي بعد تو چي پيش مياد.شايد ميدونستي چطور سرنوشت با آدم قمار ميكنه.براي همينه كه نگراني هميشه ته ته چشات با نگاه آدم قايم موشك بازي ميكرد.
اگه ميدونستي چقدر خستم!

انگار همه ي خستگي هاي عالم توي تنمه.چشمامو ميبندم و تصور ميكنم كه اينجايي.كنارم.اونوقت سرم رو تكيه ميدم به شونه ات و به خاطر ميارم كه تو اين لحظات چي بهم ميگفتي.صدات تو گوشم زنگ ميزنه : صبر داشته باش!
آخ....اگه بدوني چقدر خستم
دستمو بگير.اينجا ديگه جاي موندن نيست.

به من بتاب

تو اي شكوهمند من                          شكوه دلپسند من 

  تو آن ستاره بوده اي                         كه مهر آسمان شدي

  ز مهر برتر آمدي                               فراز كهكشان شدي

 به دره ها نگاه كن                              به ژرف دره ها نگر

 به تكه سنگهاي سرد                        به ذره ها نگاه كن

 به من بتاب                                        كه سنگ سرد دره ام

 كه كوچكم                                         كه ذره ام

به من بتاب               مرا هم آفتاب كن                         مرا ز شرم مهر خويش آب كن

مرا به خويش جذب كن

مرا هم آفتاب كن .

دلم تنگه ماهي...برا چي؟ مثنوي هزار من كاغذ ميشه.مگه ميشه همه رو گفت؟
دلم براي قديما تنگه.براي اون كوچه هاي آشنا و درختاش....براي اون خونه هاي ساده ي صميمي.... براي بچه محل هامون.
براي خنده هاي سر به هواي ته دلي...براي گريه هاي بهونه دار..براي بازيهاي شلوغ دسته جمعي : گرگم به هوا-يه قل دوقل.براي  شيطنت هاي كودكانه مون.
براي همه ي اونايي كه ديروز با ما بودند و امروز نيستند.براي اونايي كه آروم آروم فراموش شدند و به خاطره ها پيوستند.برای همه چی.
چقدر زود گذشت.اندازه ي چشم بر هم زدني.ديروز يكي از همون بچه محل هامون رو اتفاقي ديدم.چقدر از ديدن هم ذوق كرديم و گفتيم و خنديديم...
بعد ساكت مونديم و به هم نگاه كرديم.نميشد چيزي رو پنهان كرد.از چهره ها پيدا بود.ديگه همون آدما نبوديم.روزگار به يه شكلي هر دوي مارو پيچونده بود.يك دل دريا حرف داشتيم واسه گفتن...
چه خوب بود اگه آدم هيچوقت بزرگ نميشدوخيلي چيزارو نمي فهميد.ميدوني اگه بابام يه بار زده بود تو گوشم حالا از گوشماليهاي روزگار اينهمه داغون نبودم.اگه مادرم يه بار باهام نامهربوني كرده بود از كج خلقيهاي زمونه انقدر حيرون نمي موندم.چی به سرمون اومد؟
دلم خيلي گرفته ماهي.اينجا با اين بزرگيش آدم احساس خفگي ميكنه.تو چطوري اون تنگ كوچيك رو تحمل ميكني؟ اگه ميتونستي ميرفتي؟...
شايد ميرفتي.اگه يه روز خواستي تنگت رو رها كني و به دريا بزني حواست بايد خيلي جمع باشه وگرنه خودت با پاي خودت برميگردي همين جا.
ورجه وورجه ميكني؟..به حرفم خنده ت گرفته؟ ...حالا گوش كن
اگه حواست جمع نباشه آبو همچي گل آلود ميكنن كه نتوني نفس بكشي-يا اينكه طعمه ي ماهي هاي گنده تر ميشي-يا ميافتي تو تور ماهيگيرا.زندگي که  چيز آسوني نيست.دنيا خيلي پيچ و خم داره.باید خیلی مراقب باشی.
منم ميخوام تنگمو بشكنم ماهي.ميخوام از خودم بزنم بيرون.اينجا براي نفس كشيدن جا كمه.دنبال خيلي چيزا بايد برم.ميخوام خود اصليم رو پيدا كنم.هموني كه تو گذر زمان يه جايي جا گذاشتمش. میخوام ببینم کجاها رو من خودم اشتباه رفتم.اين خودي كه الان با منه باهام غريبي ميكنه!
بعدش ميخوام دل به دريا بزنم.ميخوام يه هواي تازه پيدا كنم-يه نفس تازه-يه نيروي تازه-يه نشاط تازه...يه زندگي تازه....
از تنگم خسته شدم ماهي!

تو می آیی

تو مي آيي
تو مي آيي به همراه بهار
از سرزمين روشن باران
تو مي آيي و بر مي چينم
برايت پونه هاي شاد صحرايي
و در آيينه ي جوبار مي بينم
 كه مي خواني و مي آيي
تو مي آيي و در من مرگ مي ميرد
تو مي آيي و دنيا در نگاه سردوخاموشم
دوباره رنگ مي گيرد
....دنياي مرا رنگي كن

به دیدارم بیا

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند                 دلم تنگ است.
بيا اي روشن    اي روشنتر از لبخند

شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها                   دلم تنگ است.
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سر خاطرات دست نيافتنيپوشيده    وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.
....شب افتاده ست و من تنها و تاريكم.
و در ايوان من دیریست  در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من!
بيا اي يار مهتابي!

با من سخن بگو

امشب كه سقف بي ستاره ي اتاقم بر سرم سنگيني ميكند مانده ام كه از چه بنويسم.
از آنهايي كه ديروز با ما بودند و امروز رفته اند.يا از تو كه هميشه حرفهاي مرا ميخواني؟
از چه بنويسم؟از آسماني كه در حال عبور است يا از زمين كه سوت و كور است؟از زمين بنويسم يا از زمان
يا از آسمان مهربان! از خاطراتي كه با تو در باران خيس شد
يا از غزل هايي كه هيچوقت سروده نشد.از چه بنويسم! از نامه ايكه هرگز برايت نفرستادم يا از ترانه اي كه هرگز برايت نخواندم.
از جتري كه هرگز زير آن نايستادم تا طعم باران را بچشم.من دلبسته ي درختي هستم
كه فرصت نشد اسم خود را روي آن حك كنم.من ديوانه ي يك ساقه ي پريشان تو هستم كه در درخت سپيد تو روييد.
اي مهربان-با نگاهت با من سخن بگو.با آن نگاه كه هنوز يادآور روزهاي قشنگي ست كه سكوت حكمفرما بودو با نگاه سخن گفته ميشد.
دستهايي كه عطر پونه هاي باران خورده را ميداد و آنها را به سويت دراز ميكردم.
اي مهربان-با من سخن بگو.با من كه شكسته تر از هميشه ام.با من كه......!
اي صداقت بي انتها و اي ترانه ي خاموش-با من سخن بگو.از عشق بگو.....

همزاد

اي همزاد- اي همرنگ-اي بي من و هميشه با من
ياد تو چون پرستوها لحظه به لحظه به باغ خيالم سفر ميكند
گفتي كه هرشب واژه هاي شعرم را با اشك ميشويي
منهم هر لحظه ياد تورا در پريشاني خيالم ميپيچم
اي عطر عاطفه گفتي كه با شعر من همسفر يادي
پروازت مبارك باد             ای نزدیک دور و ای دور نزدیک 
خطي است در كنار افق ودوردست درياها-كه خط جدايي ماست
تو هنگاميكه بر بالهاي عقاب سفر نشستي پرواز كردي و از آن خط گذشتي
گويي آن خط ديوار حصار بلنديست           و من و تو در دو سوي ديوار
فرياد ميزنم-و اشك ميريزم
يكديگر را ميشناسيم-صداي هم را ميشنويم
اما دريغ-چهره ي هم را نمي بينيم-و چه سخت است
شنيدن و نديدن-دوست داشتن و بهم نرسيدن
در خيال من اين ديوار تا كهكشان برافراشته است
اما من نااميد نيستم-يكي در سينه ام فرياد ميزند:پرواز كن!
بر تارك ديوار خواهي رسيد و از آنسو همزادت را-عشقت را-خواهي نگريست
هزاران حيف-پر ميزنم اما پرواز نه!
گويي دست صيادي پرهاي پرواز مرا بريده ست       شوق پرواز هست اما قدرت پرواز نه!
خورشيد من-غروبها شفق را به تماشا مينشينم
سفر خورشيد را ميگويم-چه زيبا سفر ميكند-اما چه غريب
چه تنها-چه بي كس-چه بي مشايعت-چون عروسي با تور ابر
همانند عروسي بي مانند-نخست مي خندد و سپس ميگريد
و آرام آرام به ديار تو مي آيد
من غروبش را مي نگرم....