5/4/80
همون صدايي كه منو با خودش ميبرد به دنياي بهترين و پاكترين احساسها.دنیای بچگي هات -بزرگ شدنت- همه ي خاطره هاي تلخ و شيرينت.
و من فقط چشامو ببندم و گوش بدم.با همون آرامش برام از زندگي بگي.از پستي بلنديهاش.از فرشته هاش-از ديو سيرتهاش.از حادثه هایی که بیخبر از راه میرسند.از طوفانهایی که میتونند در لحظه ای همه چیزو نابود کنند.
از اونايي كه به آدم وفادار ميمونند.از اونايي كه از پشت خنجر ميزنند...
بهم بگي وقتي خستم-وقتي بريدم چيكار بايد بكنم.به كي گله كنم.سراغ كي يا چي رو بايد بگيرم؟ كاش بهم ميگفتي كي راست ميگه و كي دروغ؟
كي آدمو واقعاً دوست داره و كي نداره.کی دوسته و کی دشمن.
شايد ميدونستي بعد تو چي پيش مياد.شايد ميدونستي چطور سرنوشت با آدم قمار ميكنه.براي همينه كه نگراني هميشه ته ته چشات با نگاه آدم قايم موشك بازي ميكرد.
اگه ميدونستي چقدر خستم!
انگار همه ي خستگي هاي عالم توي تنمه.چشمامو ميبندم و تصور ميكنم كه اينجايي.كنارم.اونوقت سرم رو تكيه ميدم به شونه ات و به خاطر ميارم كه تو اين لحظات چي بهم ميگفتي.صدات تو گوشم زنگ ميزنه : صبر داشته باش!
آخ....اگه بدوني چقدر خستم
دستمو بگير.اينجا ديگه جاي موندن نيست.
مرا ز شرم مهر خويش آب كن
پوشيده وين تالاب مالامال