همزاد
اي همزاد- اي همرنگ-اي بي من و هميشه با من
ياد تو چون پرستوها لحظه به لحظه به باغ خيالم سفر ميكند
گفتي كه هرشب واژه هاي شعرم را با اشك ميشويي
منهم هر لحظه ياد تورا در پريشاني خيالم ميپيچم
اي عطر عاطفه گفتي كه با شعر من همسفر يادي
پروازت مبارك باد ای نزدیک دور و ای دور نزدیک
خطي است در كنار افق ودوردست درياها-كه خط جدايي ماست
تو هنگاميكه بر بالهاي عقاب سفر نشستي پرواز كردي و از آن خط گذشتي
گويي آن خط ديوار حصار بلنديست و من و تو در دو سوي ديوار
فرياد ميزنم-و اشك ميريزم
يكديگر را ميشناسيم-صداي هم را ميشنويم
اما دريغ-چهره ي هم را نمي بينيم-و چه سخت است
شنيدن و نديدن-دوست داشتن و بهم نرسيدن
در خيال من اين ديوار تا كهكشان برافراشته است
اما من نااميد نيستم-يكي در سينه ام فرياد ميزند:پرواز كن!
بر تارك ديوار خواهي رسيد و از آنسو همزادت را-عشقت را-خواهي نگريست
هزاران حيف-پر ميزنم اما پرواز نه!
گويي دست صيادي پرهاي پرواز مرا بريده ست شوق پرواز هست اما قدرت پرواز نه!
خورشيد من-غروبها شفق را به تماشا مينشينم
سفر خورشيد را ميگويم-چه زيبا سفر ميكند-اما چه غريب
چه تنها-چه بي كس-چه بي مشايعت-چون عروسي با تور ابر
همانند عروسي بي مانند-نخست مي خندد و سپس ميگريد
و آرام آرام به ديار تو مي آيد
من غروبش را مي نگرم....
ياد تو چون پرستوها لحظه به لحظه به باغ خيالم سفر ميكند
گفتي كه هرشب واژه هاي شعرم را با اشك ميشويي
منهم هر لحظه ياد تورا در پريشاني خيالم ميپيچم
اي عطر عاطفه گفتي كه با شعر من همسفر يادي
پروازت مبارك باد ای نزدیک دور و ای دور نزدیک
خطي است در كنار افق ودوردست درياها-كه خط جدايي ماست
تو هنگاميكه بر بالهاي عقاب سفر نشستي پرواز كردي و از آن خط گذشتي
گويي آن خط ديوار حصار بلنديست و من و تو در دو سوي ديوار
فرياد ميزنم-و اشك ميريزم
يكديگر را ميشناسيم-صداي هم را ميشنويم
اما دريغ-چهره ي هم را نمي بينيم-و چه سخت است
شنيدن و نديدن-دوست داشتن و بهم نرسيدن
در خيال من اين ديوار تا كهكشان برافراشته است
اما من نااميد نيستم-يكي در سينه ام فرياد ميزند:پرواز كن!
بر تارك ديوار خواهي رسيد و از آنسو همزادت را-عشقت را-خواهي نگريست
هزاران حيف-پر ميزنم اما پرواز نه!
گويي دست صيادي پرهاي پرواز مرا بريده ست شوق پرواز هست اما قدرت پرواز نه!
خورشيد من-غروبها شفق را به تماشا مينشينم
سفر خورشيد را ميگويم-چه زيبا سفر ميكند-اما چه غريب
چه تنها-چه بي كس-چه بي مشايعت-چون عروسي با تور ابر
همانند عروسي بي مانند-نخست مي خندد و سپس ميگريد
و آرام آرام به ديار تو مي آيد
من غروبش را مي نگرم....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ ساعت 12:47 توسط شیما
|