شعاع های نورخورشید مثل کودکان بازیگوشی که به پروپای آدم بپیچند و کلافه اش کنند روی صورتم میلغزند.پلکهایم تا آخرین لحظه مقاومت میکنند ولی سرانجام تسلیم میشوند.آنها را می گشایم و نگاهم می افتد به پنجره ای که آفتاب از لابلای درزهای کرکره اش پیداست.

امروز از بازیگوشی پرتوها کلافه نیستم.با احساس عجیب و خاصی بیدار شده ام.چیزی مثل برق از ذهنم میگذرد و من از یادآوری آن بی اختیار تبسمی می کنم.پتو را به کناری می زنم.برمیخیزم و کرکره ها را جمع می کنم تا آفتاب با همه ی قدرت خود به زندگیم بتابد.او اولین میهمان امروز من است.

به خود میگویم ": چقدر کار دارم". و از اندیشه ی بعدی لرزه ای از هیجان بر تنم می نشیند : "شاید امروز بیاد"...همین فکر کافیست تا مرا به جنب و جوش اندازد.

همچنان که خانه را مرتب میکنم فکرم باز به دور دورها پر می کشد:"اگه بیاد حتمآ یه شاخه رز صورتی میاره.میدونه که خیلی دوست دارم". و بی اختیار چشمانم دنبال گلدانی میگردند که لیاقت جا دادن آن را در خودداشته باشند.زیباترین گلدانی را که دارم برای آن کنار می گذارم.

 

دستانم با  شوق بی نهایتی که از همه ی وجودم سرچشمه می گیرد در کار چیدن میز هستند.اول یک  دسته گل رنگارنگ که" او" خیلی دوست دارد.بعد کیک شکلاتی که دلخواه اوست  .

و بعد پرتقالهایی که همیشه هنگام پوست گرفتن آب ان میپرد توی چشمش-من میخندم و او غر میزند به کار خود.

امروز حتمآ می آید.حتمآ خواهد آمد.فراموش نخواهد کرد.....

حالا دیگر همه چیز آماده است.به انتظار می نشینم.کم کم باید پیدایش شود.تمام وجودم را به زنگ در داده ام که چه هنگام به صدا در خواهد امد...

نیمروز تمام میشود.هنوز نیامده است اما من ناامید نیستم.دیر یا زود پیدایش خواهد شد-میدانم.شکلات روی کیک  کم کم دارد وا میرود. ناگزیرآن را به درون یخچال بر میگردانم...

از پنجره به بیرون زل زده ام.شاید پیش از آنکه زنگ را بفشارد غافلگیرش کنم و برایش دست تکان بدهم و داد بزنم : "میدونستم بالاخره میای"....

خسته میشوم و روی صندلی می نشینم-اما هنوز نگاهم به بیرون از پنجره است.چه غروب زیبا اما دلگیری .چه آسمان سرخ فامی...

گلهای رنگارنگ درون گلدان گویی که از حال رفته اندو نای ایستادن ندارند. شاید خسته شده و بخواب رفته اند.آخر شب است.
بلند می شوم و میز را جمع می کنم....امسال هم نیامد.

چراغ ها را خاموش می کنم وبه درون رختخواب میخزم.احساس سرما می کنم و پتو را تا روی سینه ام بالا می کشم.پیش از آنکه پلکهایم  سنگین وبسته شوند می اندیشم : " حتمآ برای تولد سال بعدم میاد..."

به مقابل خانه كه ميرسم بغض آسمان ناگهان مي شکند و نم نم باران بر چهره ام مي نشيند
چقدر دلگير ميبارد.چترم را ميگشايم و همانجا-وسط كوچه-مي ايستم و زل ميزنم به خانه.عابرين گاه با تعجب مرا مي نگرند.

چه مي دانند آنجا مهد خاطرات من است.به در بزرگ آبي رنگ مينگرم.كودكي را مي بينم كه آهسته از آن بيرون مي خزد.موهاي صاف و لخت و برق نگاه شيطنت بارش را خوب مي شناسم.چنان شاد و بيخيال است كه گويي دنيا همان لحظه ايست كه در آن زندگي ميكند...

هجوم خاطرات...تلخي ها...شيريني ها...درخت گيلاسي كه درشت ترين و شيرين ترين گيلاسهاي دنيا را داشت و پاتوق گنجشك هاي عاشقی بود كه يكريز براي هم حرف ميزدند.سیری ناپذیر.گویی که زمان برای دیدار کم است.آنها بهتر می دانند....و آن حوض پر آب كه فرشي از گيلاسها بر ته آن پهن بود..خنك ميشدند براي دانه دانه صيد شدن وبلعيدن.

 و آن ساختمان بلند و پهناور دوردست كه از قاب پنجره پيدا بود.و نردباني راه ميبرد به پشت بامش كه هرگز ديده نميشد.هميشه وسوسه اي بودكه آن پله هاي آهني آدم را تا بلنداي كجاپيش ميبرد؟و هيچ انديشه ي سقوط به ذهن راه نمي يافت-هیچ..... كودك سرشار از زندگي بود
مژه ميزنم... ديگر از كودك خبري نيست....

 راه ميافتم و خود را به دست پاهايم ميسپارم تا مرا به كجا بكشانند.صداي گامهايت را ميشنوم كه بدنبالم مي آيند.و ميدانم كه اگر برگردم از چشمم پنهان خواهي شد.برنميگردم تا همراهم بيايي-مثل همیشه


تورا ميبينم..با آن خنده هاي شاد دلنشينت.سر را پايين مي اندازم تا بي حاشيه از كنارت رد شوم.و تو بي توجه به نگاههاي كنجكاواطرافمان بلند ميگويي : "مشتاق ديدار" ! و من به زحمت لبخندم را پنهان ميكنم.به جای آن اخم بر چهره ام سایه می اندازد...

مي آيي از كنارم رد شوي.پاسست ميكني و به بهانه ي بستن بند كفشت تاملي مي نمایی.نميدانم چرا بند كفشت اينهمه سست ميشود ! يادم باشد بعداَ يك جفت بند مرغوب برايت هديه كنم....

دم در سينه به سينه ي هم در مي آييم.محترمانه راه باز کرده تعارف ميكني : اول بد اخلاقها!! و نیشخندی بر لبانت پیداست از شیطنت خود....
وآنجا روي آن نيمكت کنار پل نشسته ايم و تو چيزي در دفتر يادداشتم مينويسي.آرام و باوقار.مردمك هايم مثل ماهي پرطپشي روي صفحه ميسرند...

  اين مصرع تا ابد بر صفحه ي وجودم نقش ميبندد : تو هم مرا به نگاهي شكوفه باران كن


به باغ مي رسم.همان باغ سيب كنار خيابان كه هميشه مارا به دو سيب قرمزآبدار مهمان ميكرد.مهماني ناخوانده...يواشكي... چه لذتي داشت گاز زدن به آن.


گاه از خود مي پرسم:آيا اين درخت سيب درخت ممنوعه ي مابود؟
 تا حكم بر آن باشد كه از بهشت خودساخته مان رانده شويم و در سرزميني واحد
فرود آييم كه هرگز نتوانيم همديگر را بيابيم....

ديگر هيچ سيبي مزه ي سيب ممنوعه را نخواهد داد.

چترم را ميبندم تا آب ديده ي من و آسمان در هم آميزد.تا خيس شوم از بارش خاطرات .
مدتهاست که بهشتم را گم کرده ام

تو را صدا كردم
تو عطر بودي و نور

تو نور بودي و عطر گريز رنگ خيال
درون ديده ي من ابر بود و باران بود

صداي سوت ترن
صداي سوگواران بود

ز پشت پرده ي باران
تو را نمي ديدم

تورا كه مي رفتي

ميان ماندن و رفتن

حصار فاصله ها

فرسنگهاي سنگي بود

غروب دلزدگي    

 سايه هاي دلتنگي

 

 

تورا صدا كردم

تو رفتي و گلها تورا صدا كردند

و برگهاي درختان تورا صدا كردند

 

 

صداي برگ درختان              

                    صداي گلها را                                       

 سرشك ديده ي من               

                        ناله ي تمنا را                                          

نه ديدي و نه شنيدي 

         

 

ترن تورا مي برد
-به ناكجا مي برد

و من

حصار فاصله ها را
نظاره ميكردم...


 

با من بمان

اي مرغ پرشكسته ي جامانده از سفر

با من بمان كه درين دشت پرفريب

بي ياري نگاه تو پژمرده ميشوم

چشمان خسته ام   

 در گرمي نگاه تو قشلاق ميكنند

با من بمان پرنده ي خو كرده ي قفس

از قلب من مرو كه دل بيقرار من

تنها به لاي لاي تو آرام ميشود


كه اگر بودني مراست فقط در كنار توست

آه اي شكسته دل

اكنون كه با همه ي التماس من   

سوداي كوچ هیچ رهايت نميكند

قدري صبور باش        تا شب فرا رسد

شايد كه ناله هاي غريبانه ي مرا  

 بيگانه نشنود

شايد كه رد ياد تو در جاده ي دلم

در امتداد شب

تا صبح گم شود...