درست در دو قدمی در, جلوی دو لنگه ی آهنی و بزرگ آن ایستاد واز پشت میله ها به راهی که به پله ها و از آنجا به داخل ساختمان منتهی میشد نگاه کرد.سر و کله ی کارکنان کم کم داشت پیدا میشد.برگشت عقب و چند قدمی راه رفت و دوباره بطرف در چرخید.سربازی که جلوی اتاقک کوچکش ایستاده بودو بخار از دهان وسوراخهای بینی اش بیرون میزد تکرار کرد: "هشت...ساعت هشت"...هنوز عقربه کوچک به هشت نرسیده بود.راهش را بطرف دکه ای که بیست متری آنطرفتر بود کج کرد.روی یکی از دو نیمکت آن نشست و از پشت عینک آفتابی بزرگش به سرباز که مثل لبو سرخ شده و مدام پا عوض می کرد نگاه کرد.صدایی از داخل دکه داد زد:" چایی میخوای خانوم؟یه خورده طول می کشه ها...آی پسر, اون فتیله رو بکش بالا " زن کمی به جلو خم شد.خودش را جمع کرد ودستها را بغل زد و سرگرم تماشای پسرکی شد که داشت فتیله سماور بزرگ را بالا می کشید.موهای سیاهش در هم فرو رفته بود و کت توی تنش تاب میخورد.پسرک رفت سراغ آتشی که کمی دورتر از نیمکت داشت شعله می کشید و چند تکه چوب انداخت داخل آن.صدای مرد از داخل دکه فریاد زد:" پسر...انقدر فس فس نکن.یه آبی به اون استکانها بزن " زیر لبی غرغر کرد و استکانها را زیر شیر آب گرفت.زن آهسته گفت:" آدم خوش اخلاقی به نظر نمیاد" پسرک بی آنکه سر برگرداند از لای دندانهایش گفت:" خیلی عوضیه ". بلند شد و سینی استکانها را گذاشت کنار سماور و گوشه چشمش را با آستین کتش پاک کرد.زن گفت:" بذار ببینم...باید هشت سالت باشه" پسرک گفت:" ده سال" و بینی اش را بالا کشید.زن پرسید:" انگار خیلی از دستش دلخوری...پدرته؟" پسرک دستهای خیسش را روی دستمال فشرد:" غلط کرده.یه تار موی بابامم نمیشه...عوضی". رفت کنار آتش و انگشتهای قرمز و بی حرکتش را روی آن گرفت.زن به گونه چپ سرخ او نگاه کرد:" دعوات کرده؟" پسرک گونه ها و بینی اش را با پشت دست پاک کرد :" فکر کرده چون صاحب کارمه میتونه بزنه توی گوشم.میگه چرا دیر اومدی.اگه بابام بفهمه..." زن دست روی صورتش گذاشت و سر را به سمت دکه چرخاند که سروصدا از داخل آن بگوش می رسید.لبهایش را بهم فشرد. پسرک رفت و قوری چینی را زیر شیر سماور گذاشت و آن را باز کرد:" بچه دارین؟ " زن بازوها را محکمتر بغل کرد.زل زد به بخاری که از دهانه ی قوری فواره میکرد توی فضا و گفت:" آره...یه دختر کوچولوی سه ساله "
ـ " نمیذارید کسی چپ نگاش کنه, مگه نه؟ عین بابام...خودش ده تا مثل اینو حریفه "
و بینی اش را با سر آستین گرفت.زن گفت:" گریه نکن...مرد که گریه نمی کنه" پسرک شیر سماور را بست.بازویش را روی چشمهایش گذاشت وبا صدایی که زن به زحمت میشنید گفت:" پس چیکار می کنه؟" زن گفت:" با مشکلاتش می جنگه "
ـ "اگه بابام کمرش خوب بود و میتونست ازجاش بلند شه میزد داغونش میکرد"
آستینش را از ابروها تا زیر چانه کشید. قوری را گذاشت بالای سماور و رفت سراغ آتش و چند تکه هیزم دیگر انداخت داخلش.زن به چهره او که از پشت شعله ها موج برداشته بود نگاه میکرد....
چایی را که خورد , بلند شد و پول را گذاشت توی سینی..اسکناسی هم گذاشت کف دست پسرک:" این مال خود خودته.چون پسر خوبی هستی" پسرک سر تکان داد.زن که راه افتاد از پشت صدایش زد:" مگه نمی خواستین برین اونجا؟ درها رو باز کردن " و با انگشت به سمت ساختمان اشاره کرد.زن با نوک کفش خاکها را اینور آنور کرد.سر را بالا گرفت و نفس بلندی کشید.گفت:" یه کم دیگه تحمل می کنم " . به کنار خیابان که رسید ایستاد.لبخندی زد و از همانجا گفت:" دختر منم باباشو خیلی دوست داره ". پسرک سر را طوری بالا و پایین برد که انگار از این قضیه مطمئن است.زن که خواست راه بیفتد او داد زد:" روی کبودی گونه تون یخ بذارید خانوم.زود خوب میشه" ...زن عینک آفتابی را روی صورتش جابجا کرد.دستی برای او تکان داد و پا گذاشت توی خیابان .
ـ " نمیذارید کسی چپ نگاش کنه, مگه نه؟ عین بابام...خودش ده تا مثل اینو حریفه "
و بینی اش را با سر آستین گرفت.زن گفت:" گریه نکن...مرد که گریه نمی کنه" پسرک شیر سماور را بست.بازویش را روی چشمهایش گذاشت وبا صدایی که زن به زحمت میشنید گفت:" پس چیکار می کنه؟" زن گفت:" با مشکلاتش می جنگه "
ـ "اگه بابام کمرش خوب بود و میتونست ازجاش بلند شه میزد داغونش میکرد"
آستینش را از ابروها تا زیر چانه کشید. قوری را گذاشت بالای سماور و رفت سراغ آتش و چند تکه هیزم دیگر انداخت داخلش.زن به چهره او که از پشت شعله ها موج برداشته بود نگاه میکرد....
چایی را که خورد , بلند شد و پول را گذاشت توی سینی..اسکناسی هم گذاشت کف دست پسرک:" این مال خود خودته.چون پسر خوبی هستی" پسرک سر تکان داد.زن که راه افتاد از پشت صدایش زد:" مگه نمی خواستین برین اونجا؟ درها رو باز کردن " و با انگشت به سمت ساختمان اشاره کرد.زن با نوک کفش خاکها را اینور آنور کرد.سر را بالا گرفت و نفس بلندی کشید.گفت:" یه کم دیگه تحمل می کنم " . به کنار خیابان که رسید ایستاد.لبخندی زد و از همانجا گفت:" دختر منم باباشو خیلی دوست داره ". پسرک سر را طوری بالا و پایین برد که انگار از این قضیه مطمئن است.زن که خواست راه بیفتد او داد زد:" روی کبودی گونه تون یخ بذارید خانوم.زود خوب میشه" ...زن عینک آفتابی را روی صورتش جابجا کرد.دستی برای او تکان داد و پا گذاشت توی خیابان .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۶/۱۲/۰۸ ساعت 15:15 توسط شیما
|