همه بدبختی هام از وقتی شروع شد که پای اون پتیاره باز شد تو زندگیم.تقصیر خودمه با این اخلاقم.کسی اندازه چوب کبریت محبت بکنه در حقم, یه عمر مدیونش میشم...رفته بودم نونوایی که یه دفعه فشارم افتاد و حالم بد شد.حالا یا از گرما بود یا زیادی سرپا وایستاده بودم, نمیدونم...اونم تو صف بود.کمکم کرد رسوندم خونه.یه آب قندی, شربتی,شونه مالیدنی..خلاصه انقدر پیشم موند تا حالم جا اومد.اینجوری بود که منو مدیون خودش کرد و پاشو گذاشت تو زندگیم, که ایکاش قلم پاش می شکست و نمیذاشت...چی بگم آخه.دستم بشکنه که تقصیر خودم بود. هر روز دعوتش می کردم و سفره خونمو که سهله سفره دلمم پیشش باز می کردم.یه روز براش گله کردم که شوهرم چند وقتیه حال و حوصله درست حسابی نداره.نه حرفی, نه بگو بخندی,نه...هیچی.هیییییچ...اینو که گفتم یه دفعه دراومد که" شاید زیر سرش بلند شده". همچی خنده ام گرفت که غذا پرید تو گلوم.عکس شوهره رو نشونش دادم و گفتم آخه کی میاد با یه همچی مردی که نه قیافه داره و نه پول و پله دل بده قلوه بستونه؟! یه جوری نگام کرد که هول ورم داشت.گفت" مگه تو زنش نشدی؟ پس لابد یکی دیگه هم پیدا میشه که ازش خوشش بیاد"...منو میگی, عینهو شیر برنج وارفتم. می بینین چقدر ساده و بدبختم؟! هرچی بهم بگن فوری باور می کنم.سرم همیشه گرم بشور و بپز و بساب بساب بوده, کی وقت داشتم به راست و دروغ آدمها فکر کنم؟ از خدا پنهون نیست, از شما چه پنهون که چند روزی همینجوری تو فکر بودم.شوهرم همه کس منه.خونواده هم که ندارم.اگه اونم از دست میدادم دیگه آواره و سرگردون بودم.اونوقت توی این شهر پر از گرگ چی به روزم میومد؟ این بود که چادرو انداختم سرم و یه راست رفتم سراغ همین دوستم و ازش چاره خواستم.گفت راهش داروی محبته.اما کمی خرجش بالاست.جهنم. بالا بود که بود.چاره چی بود؟یه بسته داد دستم و گفت" شب که شوهرت اومد فلان دعا رو میخونی و فوت می کنی تو غذاش و یه خورده هم از این پودره می ریزی توش میدی بخوره "...شب که شوهره اومد عین همون کارها رو کردم. چشمتون روز بد نبینه.حسابی ریخت بهم.گلاب به روتون تا خود صبح موند توی دستشویی.همش فکر میکرد بخاطر غذای کارخونه ست, منم که از ترس صدام در نمیومد.یه چند روزی حالش خیلی بد بود.شاکی شدم رفتم پیش دوستم دعوا که این چی بود؟ پولش به کنار, اگه شوهرم چیزیش بشه شکایت می کنم. آرومم کرد و گفت که حتمآ دارو رو زیادی بهش خوروندم که اینجوری شده وگرنه اینو به چند نفر دیگه هم داده.من خر هم باز باور کردم.یه بسته دیگه بهم داد ولی من ازش استفاده نکردم.پشیمون شدم دیگه.اونم بعد یه مدتی گذاشت از این محله رفت.والا بخدا هیچ خبری ازش ندارم وگرنه...

چند وقت پیش بود که رفتم پیش همین همسایه بغلی.غصه دار بود.سر دلش واشد که شوهرش آدم خیلی خوبیه ولی یه مدتیه دلش با شوهرش نیست و از این صحبتها.تقصیر دل نازک و ساده خودمه که واسش سوخت و خیر سرم خواستم کاری براش کرده باشم.یادم به اون بسته هه افتاد.گفتم شاید واسه این بنده خدا اثر کنه و مهر شوهره بیفته به دلش.واسش بردم و توضیح دادم که چیه.قبول کرد. گفت حالا یه امتحانی می کنه. دعاها رو خوندم و فوت کردم و خودش با سلام و صلوات اونو ریخت تو چاییش و خورد.منم پا شدم رفتم خونه...من یه زن ساده بیچاره ام که هرچی می کشم از سادگیم می کشم و این دلسوزی های بیخودیم.من عقلم کجا بود که بخوام به این چیزها فکر کنم؟ خودم عین آب خوردن گول اینو اونو میخورم... داروی خواب آور؟؟  به والله دروغه. اون بسته قرصهای خواب هم که تو خونه پیدا کردین مال خواهرمه.بنده خدا اعصابش ناراحته. هزارو یک بدبختی داره.چند وقت پیش ها می گفت فکر و خیال نمیذاره بخوابه.رفتم از داروخونه براش قرص گرفتم که هنوزم فرصت نکردم ببرم بدم دستش....اینی هم که شما می فرمائی موقع بیرون اومدن از خونه ی همسایه در خونه رو نبستم: میخواستم برگردم واسش آش نذری ببرم, گفتم بنده خدا پاش درد می کنه مجبور نشه بیاد درو وا کنه. که تا رسیدم دیدم همچی راحت سرشو تکیه داده به پشتی و خوابیده.کاسه آش رو گذاشتم تو آشپزخونه و درو آروم بستم و برگشتم خونه...وگرنه من که چشمم دنبال اون چهار تیکه طلای تزرتی مردم نیست که جناب سروان...حالا این خانوم بعد دو سه هفته رفته کمدشو گشته دیده طلاهاش نیست, گفته خر کیو بچسبم؟ خر همین زن بدبخت رو که دیوارش از دیوار همه کوتاه تره و هرچی می کشه از سادگیش می کشه.شما چرا باور می کنین؟ منو این کارها ؟! استغفرالله...بشکنه این دستم که نمک نداره.الهی جز جیگر بزنی پتیاره که اون دارو رو دادی دستم.غلط کردم بخوام واسه کسی دل بسوزونم.اینه جواب خوبی من؟ نه, شما بگید...اینه جواب خوبی؟