خيابان را درست نپيچيده بود که عينک بزرگي آمد جلوي صورتش.سر را عقب کشيد اما نتوانست جلوي برخورد را بگيرد.سردي قاب فلزي را روي دهانش حس کرد و ضربه هايي را که به کفشهايش می خوردند.لابلاي بد و بیراههایی که می شنید گفت:"ببخشيد....خيلي ببخشيد...الان جمعشون مي کنم" و زانو زد و دستش را به طرف زمين دراز کرد.سر را بالا گرفت و از لاي جمعيت اين طرف و آن طرف را نگاه کرد.به مردي که دوان دوان به کنارش رسيده بود گفت:"اوناهاش...اونور....کنار تاکسیه ". از جا بلند شد و دو تا سيبي را که از پلاستیک رها شده بودند از روي زمين برداشت و به دست مردی که با او برخورد کرده بود داد و دوید.از روي جدول پريد اما ماشينهايي که با سرعت بطرفش مي آمدند راهش را بستند.داد زد:" وايستا....وايستا...." تاکسي داشت راه مي افتاد.ماشيني بوق بلندي برايش زد.داد کشيد:" زهرمار....چه مرگته؟ "به سمت مخالف خیابان چرخید.دستها را روي سر گذاشت و چند قدم کج و کوله کنار جدول برداشت.ايستاد و به دنبال تاکسي نگاه کرد که از چراغ سبز گذشته بود و بين ماشينها لايي مي کشيد و میرفت...

 

کتابي را از رديف روبرويي قفسه برداشت و به مرد همراهش گفت:"پيداش کردم".دستي به جلد قهوه ايش کشيد.صفحه اول آن را که باز کرد ضربه انگشتي به شانه اش خورد و صدايي گفت:"آقاي صابري....شما آقاي صابري نيستيد؟".سر را به عقب برگرداند_ " منو يادتون مياد؟....شريفي....توي دانشگاه همکلاسي بوديم". چرخید.نگاهش از صورت او به شال آبي و مانتوي همرنگش سرخورد و پايين آمد و باز بالا رفت و چرخي توي تارهاي موي خرمايي و لبهاي کنار رفته و دو رديف دندان سفيدش زد و روي چشمهایش ثابت ماند.-" فراموش کرديد؟ مثل جزوه هايي که مي گرفتيد و یادتون میرفت برگردونيد و بايد خودم ميومدم دنبالش."
دست از نگاه خيره اش برداشت.چشمهايش را جمع و من ومني کرد:"ما... همديگرو مي شناسيم؟".دختر ابروها را جمع کرد و غبغب کوچکي به زير چانه اش انداخت اما ته مانده لبخند هنوز روي لبهايش بود:" دست ورداريد آقاي صابري.واقعآ يادتون نمياد؟...شما نه چیزی یادداشت می کردید نه خیلی حرف می زدید, اما با تصمیمهای کلاس مخالفت می کردید,با دلیل یا بی دلیل" سر را براي لحظه اي پايين انداخت .انگشت سبابه را روي لب بالايش گذاشت و سعی کرد خنده اش را جمع کند:" حق به جانب هم که می شدید چونه تون رو همین شکلی میدادید بالا "
تکانی خورد و صورتش را کمی پایین آورد.چند صفحه از کتابی را که در دست داشت ورق زد و آن را بست و با فشار لای کتابهای دیگر قفسه جا داد.گفت:"راستش من شما رو یادم نمیاد" و کتاب دیگری برداشت .دختر جا خورد و خنده از روی لبهایش جمع شد.
_" سه سال زمان زیادی نیست ها.شما انقدر فراموش کار شدید یا.....من خیلی عوض شدم؟"
جمله آخر دختر رابه زحمت شنید.لبخند زد.گردن کج کرد وشانه هارا بالا انداخت.دخترگفت:"ببخشید وقتتون رو گرفتم" و پشت به او کرد و به طرف در رفت.صدای باز و بسته شدن در را که شنید دستش را مشت کرد و بالا آورد و طوری آن را فشرد که رنگش سفید شد و رگهایش بیرون زد.نفسش را با "هو"ی بلندی بیرون داد.گفت:" بالاخره حالشو گرفتم " و مشتش را چند بار تکان داد:" حالشو گرفتم" .مرد همراهش پرسید:"شناختیش؟! "
-"من بال بال میزدم به چشم بیام. جزوه گرفتن و توی موضع مخالف بودن و جلب توجه و از این مزخرفات! ...عین خیالش هم نبود. انگار..."
انگشت ها را دور لب پایینش کشید و پاشنه کفشش را چند بار به زمین زد.به زنی که روی پنجه پا بلند شده بود تا کتابی را از قفسه بالای سرش بردارد زل زد.چند قدم از قفسه دور شدو برگشت.دوباره رفت و دوباره برگشت.مشتی به روی پایش زد و به سمت در رفت.دختر فروشنده داد زد:"آقا....."برگشت و کتاب را روی میز انداخت و از در بیرون زد.چند قدم توی پیاده رو دوید.ایستاد و همه جا را سرک کشید و شال و مانتوی آبی رنگ را دید که پیچ خیابان را می پیچد. دوید به دنبالش.....

مرد همراهش ایستاد و عرق پیشانی اش را پاک کرد.به مسیری که تاکسی دقیقه ای پیش از آن رفته بود نگاه کرد. دهانش را باز کرد و بست.پشت دستش را زیر چانه کشید.بلند گفت:"خب منم باهاش کلاس داشتم اما هیچ جزئیاتی رو از من یادش نبود آقای زبل" سر را به چپ و راست تکان داد. چرخید و راه افتاد و با دست به او هم اشاره کرد که راه بیفتد.
دستها را از روی سر پایین آورد و روی صورتش گذاشت.نیم چرخی دور خودش زد و به ماشینها و آدمهای توی خیابان خیره ماند.