با سلامي گرم
با درودي پاك مي آغازم اين پيغام
اي طلايي رنگ اي تو را چشمان من دلتنگ
راستي من از كدامين راز با تو پرده برگيرم؟
قلبت آيا هيچ با من مهر خواهد داشت؟
چشمت آيا راست با من هيچ خواهد گفت؟
كاش با من مهربان بودي
اي طلايي رنگ اي تو را چشمان من دلتنگ
زندگي را با ترنم هاي رنگين نگاهت باز مي بينم
بامن آن رامشگران را آشتي فرماي
تك درختي دور و تنها مانده ام اي باد كولي پاي
من نگاهم را كه از اعماق قلبم ريشه مي گيرد
شادمانه تا به صبح انتظارت مي دوانم گرم
تا كدامين پنجه بگشايد قباي صبح آن ديدار؟....
دوستم تا فرصتي ديگر
خداحافظ
با درودي پاك مي آغازم اين پيغام
اي طلايي رنگ اي تو را چشمان من دلتنگ
راستي من از كدامين راز با تو پرده برگيرم؟
قلبت آيا هيچ با من مهر خواهد داشت؟
چشمت آيا راست با من هيچ خواهد گفت؟
كاش با من مهربان بودي
اي طلايي رنگ اي تو را چشمان من دلتنگ
زندگي را با ترنم هاي رنگين نگاهت باز مي بينم

بامن آن رامشگران را آشتي فرماي
تك درختي دور و تنها مانده ام اي باد كولي پاي
من نگاهم را كه از اعماق قلبم ريشه مي گيرد
شادمانه تا به صبح انتظارت مي دوانم گرم
تا كدامين پنجه بگشايد قباي صبح آن ديدار؟....
دوستم تا فرصتي ديگر
خداحافظ
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۵/۰۴/۰۵ ساعت 22:43 توسط شیما
|