دردهاي من جامه نيستند تا ز تن درآورم
چامه و چكامه نيستند تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند تا ز ناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني ،دردهاي من نهفتني است
من،تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم درد ميكند
انحناي روح من،شانه هاي خسته ي عمر من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
دردهاي پوستي كجا،درد دوستي كجا
اين سماجت عجيب،پافشاري شگرف دردهاست
دردهاي خانگي،دردهاي كهنه ي لجوج
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
چگونه رنگ و بوي غنچه ي دل را از برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟
دفتر مرا دستهاي درد ورق ميزند
در اين ميان من از چه حرف ميزنم؟
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟...