آن خيابان پردرخت را يادت هست؟با آن بوي مسحور كننده ي درختان سيب...وبا نيمكتي كه هميشه پر 
 انتظارپراميد و مشتاقانه روي آن مينشستم و به راهي كه به گامهاي تو ميباليد چشم ميدوختم
يادت مي آيد؟....آنجا شاهراه خاطرات من است.خاطراتي كه ذهن مرا براي هميشه به تسخير خود درآورده اند.
آيا تقدير ديداري ديگر برايمان رقم خواهد زد؟
بين من و تو فاصله اي نيست.حتي اگر همه ي كوههاي عالم راهمان را سد كرده باشند اگر تمام سنگلاخهاي دنيا به جاده اي بين ما تبديل شوند فقط با تكرار نامت ميتوانم اين فاصله را بردارم با تداعي يك خاطره ي كوچك ويا با انديشه اي كه تند و آتشين از گوشه ي ذهنم ميگذرد.آنوقت تو را نزديك به خود حس ميكنم.....
زير آسماني كه تو را نيز دربرگرفته  روي خاكي كه تو نيز بر آن گام ميگذاري  ميان هوايي كه تو نيز آن را استنشاق ميكني...
ببين كه چگونه عاشقانه  به اميد ديدن دوباره ي تو زندگي ميكنم.
شايد يكروز كه بسرعت به دنبال گشودن دريچه هاي بسته ي زندگيمان ميدويديم
در سر يك پيچ چهره به چهره ي هم درآييم
خداوندا....چه لحظه اي ميتواند باشد!
از کوچه و خیابانها که می گذری مراقب باش ....شاید این منم که همچون سایه ای از کنارت می گذرم!