معلم كوچولو

بدجوري افسرده بودم.به يك دوست كمك كرده بودم از مصيبتي جان بدر ببرد و حالا همه مساعدت هاي خيرخواهانه من كارها را بدتر كرده بود.احساس ميكردم پاك از دست رفته ام.با اين روحيه به اتاق دخترم رفتم و روي تخت او نشستم.ناگهان چشمم به كاغذ مچاله شده اي افتاد.آن را برداشتم و باز كردم و اين جملات را خواندم : ( گذشته گذشته و آينده در اختيار ما نيست.ولي اكنون در دست ماست.از خود و از خانه خود بيرون برو چنان به هر ثانيه از آن روز بچسب كه گويي همان يك روز را مهلت داري زندگي كني.لحظه هاي زندگي خود را سرشار از لذت كن.ما فقط يكبار فرصت زندگي داريم پس مثل يك قهرمان زندگي كن.خداوند هركسي را براي منظور و مقصودي افريده است.پس بگذار او به تو نشان دهد كه از چه و براي چه افريده شده اي.

به تو نميگويم چگونه زندگي كني فقط جوري زندگي كن كه وقتي به گذشته ات فكر ميكني حسرت نخوري كه وقتت را تلف كرده اي.وقتي به اين نتيجه ميرسي كه كاري بايد انجام شود آن را انجام بده

اين زندگي متعلق به توست نه به ديگري.تصميم هايي بگير كه خوشنودت كند.نگذار هيچ چيز تو را به زمين بكوبد.هرگز در سايه ديگري يا در رويا ها زندگي نكن.اگر آرزويي داري بر مبناي آن عمل كن و بدان كه احتمال دارد به حقيقت بپيوندد.)

از آنچه كه خوانده بودم حيرت كردم.انگار كسي اين حرفها را خطاب به من نوشته بود.دخترم كه از مدرسه آمد كاغذ را به او نشان دادم و گفتم از روي كدام كتاب يا مجله رونويسي كرده است.او با شرمندگي گفت كه آن را خودش نوشته.

با حيرت گفتم: ولي تو دوازده سال بيشتر نداري! چطور ممكن است اينها را نوشته باشي؟از كجا ياد گرفتي؟

جواب داد : چطور يادت نيست مامان؟ تو خودت اينها را به من ياد دادي.من فقط حرفهاي تو را دوباره تكرار كردم !