حالا تو هي بيا و برو تو چشم آدم.نمي بيني دارم چيز مينويسم؟برو بشين روي اون گلها.چي ديدي تو دفتر من؟ اينا به درد تو نمي خوره.به درد هيشكي نميخوره به جز....برو ديگه.حواسمو پرت مي كني."
آنقدر دستم را جلوي صورتم تكان مي دهم تا خسته ميشود.غرغر مي كند و ميرود سراغ گل سرخ محجوبي كه سرش را انداخته پایین.
میخواهم از نو شروع به نوشتن کنم.چشمم میافتد به كفشدوزكي که روي گلي كز كرده تا از گزند بادي كه ميوزد در امان بماند.خالهاي روي تنش مرا به ياد لباسی می اندازد که از روزی که به یادگار گرفتم هرگز نپوشیدمش.انگارتا ابد دست نخورده باقی خواهد ماند.

مینویسم:
-"ناكجاآباد در تعريف جايي ست كه هيچ جا نيست-يا جايي كه كسي آدرسش را نمي داند يا هرگز در عمرش نديده است.جايي كه وقتي كسي ميخواهد گم و گور شود-به اجبار يا به دلخواه-به آنجا پناه مي برد.ناكجاآباد جايي ست كه دست آدم از رسيدن به ديگري كوتاه است.دست گاهي وقتها آنقدر بلند ميشود كه ديگري را حتي در دوردست ترين نقطه-حتي كورمال كورمال مي يابد.مثل دست خدا كه همه جا همراه انسان است-از ركناباد خودش تا ناكجاآباد زمين- و هرگز گمش نمي كند.
اما همه كه خدا نيستند.هميشه هم دستشان اينقدرها بلند نيست.گاهي دست از رسيدن به ديگري كوتاه است حتي وقتي فاصله ی بینشان تنها یک وجب باشد-چه رسد به ناكجاآبادي در دل اين زمين ناكجاآباد..."
كفشدوزك تكان ريزي ميخورد و جابجا ميشود تا پشت به باد كند.خالهاي مشكي اش حس دل انگیز آشنایی به من می دهد.صورتم را نزديكش ميبرم.
-"عمو كفشدوزك...اگه يه روزي گذرت به ناكجاآباد افتاد اين شعر رو براي اهلش بخون.بگو.....بگو: تو مي روي كه بماند؟ ...تو خامشي كه بخواند؟...كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟...."
احساس سرما مي كنم و مي لرزم.باد اندکی تندتر شده است.نوشته هایم را کنار همان بوته زمین میگذارم.
-" میرم یه چیزی بپوشم و بیام"
به داخل خانه میروم.کمی طول میکشدتا لباس گرمتري تنم كنم و دوباره برگردم....چه می بینم؟......همه ي نوشته هایم را باد برده است....همه ي کاغذها را- جز يكي كه هنوز سفيد مانده و لای برگها گیر کرده-.....یک لحظه غفلت...و باز هم ناپدید شدن.
مات و مبهوت بر جاي مي مانم.باد شلاق به صورتم میزند.اولين قطره ي باران بر گونه ام ميچكد.
به نوشته هایم نگاه ميكنم كه در دوردست مثل قاصدکی در دست باد ميرقصند و ميروند. دستم از گرفتنشان کوتاه است.

دیگر سر شده ام.چیزی از وجودم جدا میشود و همراه آنها میرود...شاید محض دلداری ست که به خود میگویم:
-"خب...اون که هيچوقت اين نوشته هارو نمي خوند"
از كفشدوزك هم خبري نيست...